هزار و یک شب

چون شب هفتم برآمد   حکایت بازرگان و طوطی   شاه گفت: ای وزیر داستان تو را شنیدم و خوش طرفه‌حدیثی بود اما می‌ترسم مثل آن بازرگان شود که ندانسته و نسنجیده زن زیبا و قشنگ خود را کشت و پشیمان شد. وزیر گفت: چون است آن حکایت؟ شاه گفت: ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب ششم برآمد   شهرزاد گفت: ای ملک جوان‌بخت، وزیر گفت: چون است آن حکایت؟   حکایت ملک سندباد   گفت: شنیده‌ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و تفرج دوست داشتی و شاهینی داشت که دست‌پرورده بود و شب و روز او را از خود ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب پنجم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون صیاد به عفریت گفت تا عیان نبینم باور نمی‌کنم، عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرو آمد. فی‌الحال صیاد مهر بر سر خمره گذاشت و بانگ بر عفریت زد که بازگوی اکنون با تو چه ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب چهارم برآمد   حکایت صیاد و‌ سه پسرش   شهرزاد گفت: ای ملک جوان‌بخت، صیادی سال‌خورده، زنی با سه پسر، بی‌چیز و ‌پریشان‌روزگار بود. همه‌روزه دام برگرفته به کنار دریا می‌رفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی‌انداخت. روزی دام برداشته به کنار دریا رفت و دام ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب سوم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون قصه‌ی پیر سوم، صاحب استر، به عفریت گفت، مرا نیز حکایتی است طرفه‌تر از حکایت هردو، اجازت ده تا حدیث کنم، اگر تو را پسند افتد از باقی خون این جوان درگذر. عفریت گفت: بازگوی.   حکایت پیرمرد و استر ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

  چون شب دوم برآمد   در خوابگاه شدند و شهرباز از دختر وزیر تمتع برداشت. پس از آن دختر وزیر از تخت به زیر آمده در پای تخت بنشست. دنیازاد گفت: ای خواهر، حدیث بازرگان و عفریت را تمام کن. شهرزاد گفت: اگر ملک اجازت دهد بازگویم. ملک اجازه ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

حکایت دهقان و خرش   که دهقانی مالی و رمه فراوان داشت و زبان جانوران دانستی، روزی به طویله رفت، گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده به خواب‌گاه خشکش رشک می‌برد و می‌گوید که: گوارا باد بر تو این نعمت و راحت که من شب و‌ روز در ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

هزار و یک شب، با نام پارسی هزار افسان و نام عربی الف لیله و لیله، با حکایت شهریاری آغاز می‌شود که هرشب با زنی به بستر می‌رود و صبح او را می‌کشد، شهرزاد به امید نجات جان دیگر زنان به همسریِ شهریار در می‌آید و از همان شب نخست ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده   در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید خواب می بیند که در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید که خواب می‌بیند خوابیده در سایه‌ی درخت بید باکره‌یی با پیراهن سپید   به درخت بید که نزدیک می‌شود ادامه ی مطلب